میگویم که عشق را نمیتوان در قالب جملات و اشعار ابراز کرد
میگویم که هر کس عاشقانه شعر بسراید و از عشق دم بزند عاشق نیست
میگویم که عشق بی صدا فریاد میکند
میگویم که هر کس عاشقانه سخن بگوید نمیتوان به او لقب عاشق داد
کسی که از عشق میگوید ، تنها خداوند متعال او را موحبتی عطا کرده که توانایی چیذن جملات عاشقانه رادر کنار هم دارد.
مهربانترین و نزدیکترین دوسم روزی نزد من فریاد سر داد و گفت و گفت وگفت
گفت که عاشق نمینالد
عاشق عشق خود را با هیچ چیزی معاوضه نمیکند
او گفت زمانی باید به این باور رسید که معشوقه گردیده ام که هرگز نشنوم که معشوقه اش هستم.
نگوید دنیا بدون تو مساوی با هیچ است.
نگوید دنیایش هستم .
نگوید بعد از پدر و مادرش اولین نفر هستم .
هرگز نمیگوید دوستت دارم اما تمام هستی اش را به نامت میزند
هرگز نمیگوید، اما دنیایش میشوی
هرگز نمیگوید، اما پناه گاه خستگی هایش میشوی
عاشق از در هر دم از عشق دم نمیزند
عاشق در پی اثبات عشق است و نه عنوان عشق .
بگذارید دردی است که مدتها سینه ام را میفشارد فریاد کنم
بگذارید بگویم که عشق در حال نابودی ست
در حال فنا شدن و به رفته به سمت هرزگی میباشد.
ای وای به داد عشق برسید که دار حال نابودی است
نابودیه مطلق.
همگی با واژه عشق بازی به خوبی آشنایی داریم
من هم میشناسمش
من هم بر این باورم که با عشق و عشق بازی خود را زیبا میکنم. به خود عشق میورزم.
اما عشق بازی یعنی چه ؟
یعنی بازی کردن با عشق ؟
این روزها از هر کوی و برزنی نوای عاشقی و شکست عشقی به گوش میرسد
شنیده ام که این روزا همه در حال عشق بازی هستند
دیدم و شنیده ام که عشق به بازی گرفته شده
آنهم چه بازی زیبا و شکننده ای !!
یک بازی به درندگی بازی های آمریکایی !
به تلخیه بازی کشتی کج !
آری بازی...
با عشق، بازی میشود و ما همچنان نظاره گر هستیم.
آیا به راستی این بازی که در حال تماشایش هستیم و گاه و گداری در حین تماشایش برای اینکه جذابیتش برایمان از بین نرود، حتی کف و سوت هم میزنیم ، زیباست و تماشایی ؟ ؟
آیا ته به حال خود هم بازی کرده ایم ؟
خود هم بازی داده ایم ؟
تلخترین بازی دنیا را میتوان همین بازی با عشق نام برد
عشق بازی را جایی شنیذه ایم اما آنرا اشتباه فهمیده ایم
جایی شنیده ایم که باید با معشوق مان عشق بازی کنیم اما نمیدانستیم که این بدان معنی نیست که با عشق بازی کنیم
ما بازی میکنیم و به گمانمان که در حال عشق ورزی هستیم .
بازی به چه قیمتی ؟
هنوز بر این باور نیستم که بازی میدهیم و این بازی روزی تمام میشود و از سمتی دیگر آغاز میشود
بر این باور نیستیم که خود هم روزی بازی داده خواهیم شد
اگر بر این باور بودیم و به تقدس عشق ایمان داشتیم، هرگز به بازی اش نمیگرفتیم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر
آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش
آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
ان روزها رفتند
آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من
آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد
چشمم به روي هرچه مي لغزيد
آنرا چو شير تازه مينوشيد
گويي ميان مردمکهايم
خرگوش نا آرام شادي بود
هر صبحدم با آفتاب پير
به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت
شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت
آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش
کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ،
هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم
پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ،
آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ي چوبي
بر رشته ي سست طناب رخت
بر گيسوان کاجهاي پير
و فکر مي کردم به فردا ، آه
فردا –
حجم سفيد ليز .
با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد
و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در
- که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور –
و طرح سرگردان پرواز کبوترها
در جامهاي رنگي شيشه
… فردا
گرماي کرسي خواب آور بود
من تند و بي پروا
دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را
از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم
چون برف مي خوابيد
در باغچه ميگشتم افسرده
در پاي گلدانهاي خشک ياس
گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم
آن روزها رفتند
آن روزهاي جذبه و حيرت
آن روزهاي خواب و بيداري
آن روزهاي هر سايه رازي داشت
هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد
هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود
هر کس ز تاريکي نمي ترسيد
در چشمهايم قهرماني بود
آن روزها رفتند
آن روزهاي عيد
ان انتظار آفتاب و گل
آن رعشه هاي عطر
در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي
که شهر را در آخرين صبح زمستاني
ديدار مي کردند
آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز
بازار در بوهاي سرگردان شناور بود
در بوي تند قهوه و ماهي
بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام
لحظه هاي راه مي آميخت
و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها
بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم
هاي رنگي سيال
و باز مي آمد
با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر
بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ،
که مي ريخت
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
کاش می شد لحظه ای پرواز کرد
حرف های تازه را آغاز کرد
کاش می شد خالی از تشویش بود
برگ سبزی تحفه ی درویش بود
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش با هر دل دلی پیوند داشت
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
کاشکی لبخند ها پایان نداشت
سفره ها تشویش آب و نان نداشت
کاش می شد ناز را دزدید و برد
بوسه را با غنچه هایش چید و برد
کاش دیواری میان ما نبود
بلکه می شد آن طرف تر را سرود
آی مردم من غریبستانیم
امتداد لحظه ای بارانیم
شهر من آن سو تر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هر که می آید به او گل می دهد
دشت های سبز و وسعت های ناب
نسترن ، نسرین ، شقایق ، آفتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه ی پرواز بالم را گرفت
می روم آن سو تو را پیدا کنم
در دل آیینه جایی وا کنم
***********************************************************************
اين منم! يه قايق خسته و پير
همدم تنهايي يه ماهيگير
ماهيگيري كه نگاش چند روزيه
خشك شده به توري كه بي ماهيه!
يه چشش به آسمون، دعا كنون
كي خدا، خونه نشه بي آب و نون!
گاهي هم نگاه به خورشيد مي كنه
كه يه وقت نره!... سرجاش بمونه
قطره اشكي چكيد از تو چشاش
وقتي كه فكرش رسيد به بچه هاش
كم كمك غروب شد و دريا سياه
نمي خواست برگرده همراه يه آه
موجا هم كه بي قراري ميكنن
به تن خسته من زخم مي زنن
ولي فكر ماهيگير جاي ديگه س
توي روياهاش فقط ماهي و بس
دل ابرا هم ديگه تاب نداره
ميخواد تا صبح روي دريا بباره
ابر و دريا، شبا درد و دل دارن
خيلي وقته كه واسه هم مي نالن
يه باره يه موج زشت، هوار كشيد
ماهيگير خسته رو انگار نديد
زد و ماهيگيرو برد تا ته آب...
"خدايا... نذار بمونم بي صاحاب"
حالا من تنهام، بي يار و همنفس
انگاري دريا شده واسم قفس
شبا تا صبح توي دريا مي مونم
تا كه ماهيگير بياد روي تنم
بعضي وقتا كه يه ماهي مي بينم
يواشي توي گوش اون مي خونم
اون پايين، پيش شما، يه عاشقه
كه دلش رنگ گل شقايقه
...
******************************************************
دارم از ياد تو می رم!
مثل برکه ای که توش ماهی نباشه
مثل آسمون كه مهتابي نباشه
مثل ساقه ای که از ريشه جداشه
يا مث بارون كه تو زمين فنا شه
دارم از ياد تو مي رم!
مثل چشمی که بره زيارت خواب
يا اوني كه تا ابد نديده مهتاب
مثل نقشی که بشينه بر لب آب
يا مث خاطره هاي كم و ناياب
دارم از ياد تو می رم!
مثل کاری شدن زهر کشنده
مثل جاری شدن رود رونده
به سبک بالی پرواز پرنده
به گريز پايی آهوی دونده
دارم از ياد تو می رم!
با دل با تو اسيرم
دارم از ياد تو می رم
مي خوام تو كوچه بميرم
دارم از ياد تو می رم؟؟؟...
***************************************************************۸
زندگي يعني:
صبر تا صعود ، ذوب و زر گشتن در سجود
زندگي يعني : پل ، پله ، پر ... پيله و پروانگي
زندگي يعني:
نه گفتن به نفس و رشد روح ، يعني تاب تقوا تا به دوست
زندگی يعنی پای شعله احساس سوختن ، شال گردني از شعر بافتن
زندگي يعني:
آبشار اشکي بي صدا ، چکه چکه جان از چشم ما
زندگی يعنی :
دويدن تا دُر شدن ... يعنی نور نوشيدن ، شکستن ، شکفتن ، نو شدن
زندگي يعني هر روز کمي خوبتر شدن
زندگی يعنی:
تولد درهر طلوع ... کوک کودک تا کمال ...يعنی تمام يک ناتمام
زندگی يعنی : رفع هر چه خط فاصله است
زندگی يعنی : به درد خوردن به داد هم رسيدن ، يعنی مهر بودن ... سوختن
يا چون چراغي چاره ساز ، بيچاره اي را درمان ساز
زندگي يعني: دلت آفتابي باد ، اما باران باش ، برمردم ببار
زندگي يعني : اميدي بر دلي ، پاک اشک از گونه اي
زندگي يعني : دير است ... دوريم ... زود باش... بدو
زندگی يعنی
حس گرماي دستان خدا ، در سرماي سکوتي بي انتها ...
زندگي يعني : ديدن اشک و لبخند خدا ، بر خاک بازي ها و خل بازي هاي ما ...
زندگي يعني : کاش کلامش .....کاش کوه طور
زندگی يعنی ... خسته ام ، خدايم آرزوست
یک سبد ستاره
و یک دنیا عشق
پیشکش تو به خاطر زیبا ترین روز دنیا
که روز تولد توست...
تولدت مبارک عشق من

می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ
این نامه ها را دور می ریزم خداحافظ
دیگر نگو سوء تفاهم بود بین ما
از داستان های تو لبریزم خداحافظ
بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی
بگذار از دام تو بگریزم خداحافظ
دست از نگاه پر دروعت می کشم ان را
بر گردنی دگر می آویزم خداحافظ
چون تازه رودی از نگاه من بگذر
این جا اسیر دست کاریزم خداحافظ
حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم
خورشید بی مهر سحر خیزم خدا حافظ
از حال و روز و روزگار من چه پرسی
باشد...بدان...خیلی غم انگیزم خدا حافظ
هر روز با رنگی به سویم آمدی...من باز
آن عاشق مغرور پاییزم خداحافظ
حال و هوایت را به نسیان می دهم این بار
می خواهم از فکرت بپرهیزم خداحافظ

پروردگارا !
سجاده تنهاییم را
تنها برای تو می گسترانم
که همواره مونس بی قراریهایم بوده ای
و برگ برگ وجودم را
به نسیم نگاه تو می سپارم
تا با شبهای مناجات،
سبز و با طراورتش گردانی
و از مرداب یاس و ناامیدی برهانی
و به بیکرانه های امید و ایمان رهنمونش سازی
به رحمتت ای مهربان ترین مهربانان